بنام خدا
سفر نامه
سفری به آلاشت
سفر به شمال ايران را هميشه دوست دارم در هر فصلی طبيعت اين خطه زيبايی خاص خود را دارد و افسون اين زيبايی مردم ايران را از هر سو جذب می کند. اين بار نيز سفر خود را به مقصد آلاشت آغاز می کنيم شهرستانی کوهستانی در استان مازندران که زادگاه رضا شاه پهلوی است.
نزديکترين راه از تهران به آلاشت از طريق جاده فيروزکوه است جاده ای خسته کننده و کاميون رو با آسفالتی نا مناسب ؛ اما به گردنه گدوک که می رسيم مه ای غليظ شکل می گيرد و دمای هوا به شدت کاهش می يابد خنکی هوا خستگی را از تن مسا فران بدر می آورد گويی بر دوش ابرها سواريم ...جاده سرازيری می شود و کم کم جنگلها سرسبز در اطراف جاده خود نمايی می کنند. تونل ورسک را که پشت سر گذاشتيم در سمت راست يکی از شاهکارهای معماری ايران آشکار شد پل ورسککه گويی دو سر کوه را به يکديگر بخيه زده است و مسافران بدون توجه به تابلوی عکسبرداری و فيلم برداری ممنوع از ان عکس بر می داشتند ويا فيلم می گرفتند.پلی که در زمان رضا شاه پهلوی و با طراحی مهندسان آلمانی بر سر راه آهن سراسری ساخته شد.
به راه خود ادامه می دهيم به پليس راه سواد کوه که می رسيم يک جاده فرعی در دست چپ قرار دارد که بر سر در ورودی آن يک ماکت قطار باری که زغال سنگ حمل می کند قرار دارد و روی تابلو آن نوشته شده است (معدن زغال سنگ البرز مرکزی).
حدود ۲۷ کيلومتر که در اين جاده پيش برويم به آلاشت می رسيم. جاده را در پيش می گيريم کمی که جلوتر می رويم معدن زغال سنگ نمايان می شود. اطراف جاده پر از تپه های سياه زغال سنگ است و کمی بالا تر خانه های سازمانی بسيار قديمی کارگران معدن و پارک آزادگان که در دوره رضا شاه ساخته شده است نمايان می شود . نکته جالب آنکه اگر سنگفرش های پارک را دنبال کنی؛ جنگل را دور می زنی و دوباره به سر جای اول خود باز می گردی و هيچ وقت گم شدنی در کار نيست.
اسفالت بعضی از قسمتهای جاده به طور کامل از بين رفته است و هر چه جلوتر می رويم هوا خنکتر می شود و پوشش گياهی از حالت جنگلی در می آيدو ماشين زوزه کشان سر بالايی را بالا می رود.پيچ خمهای جاده سر گيجه آور است کم کم ابرهای سياه پيدا می شوندو چيزی نمی گذرد که آسمان کيپ تا کيپ می گيرد. به دوراهی کارمزد که می رسيم در يک قهوه خانه کمی استراحت می کنيم و عکس يادگاری می گيريم.
سر پيچ آخر؛روستای آلاشت که حالا جزءشهرستان های استان مازندران شده است لحظه ای خود نمايی می کند و دوباره پشت کوه می رود و چند دقيقه بعد تابلوی (به شهرستان الاشت خوش آمديد) در جلويمان ظاهر می شود. خانه های شهر بدون هيچ نظمی در دامنه کوه پراکنده اند و جاده آسفالته ای که ما را به آلاشت رسانده بود؛ ادامه پيدا می کند و شهر را دور می زند و به بالا ترين نقطه شهر که مسجد نيز در آنجا است ؛ می رسد. شهر کوچک وبسيار آرام است. خانه های قديمی تر شيروانی های چوبی پوسيده ای دارند و جديدترها نيز شيروانی هايی از آلومينيوم.
چند خانه ويلايی هم به سبک مدرن ديده می شود که گويی وصله های ناجوری در بين آن همه يکدستی هستند. راننده ما می گويد اين ويلاها مال کسانی است که سابقا در اينجا زندگی می کردند ويا پدرانشان در اينجا بوده اند اما از اينجا کوچ کرده اند ثروتی بدست آورده اند و فقط چند ماهی از سال را برای هوا خوری به اينجا می آيند.
اکثر کوچه های شهر خاکی هستند و تک وتوک درختهای کاج در اطراف کاشته شده است. پوشش گياهی آنقدر کم است که آدم شک می کند که اين شهر جزو استان مازندران است. به در مسجد که می رسيم کل شهر را می توا نيم يکجا ببنيم .بنای مسجد تقريبا سالم است و محوطه بزرگی دارد پر از درخت.شيروانی های قرمز مسجد اين بنا را از همه ساختمان های شهر متمايز می کند. مسجد سالها پيش به دستور محمد رضا پهلوی در زادگاه پدرش ساخته شد .
باد سردی می وزد و مه رقيقی از کوههای اطراف پايين می آيد شهر خيلی خلوت است وزياد جوان در شهر ديده نمی شود اکثر آنها برای کار به شهر های اطراف می روند .جمعيت شهر به خاطر برودت هوا و کوهستانی بودن آن در تابستان و بقيه فصلها متغير است .معمولا در زمستان ۵۰ تا ۶۰ خانوار بيشتر در آلاشت نمی ماننداما در تابستان هوا بسيار خنک و مطبوع است.شغل اکثر ساکنان منطقه دامداری است آن هم به شکل کاملا سنتی وبا تعداد کمی دام.
تنها مکان تفريحی شهر يک کتابخانه است که زمانی خانه رضا شاه بوده است. ديوار های کتابخانه از يادگاری هايی که روی آن نوشته شده سياه شده است. و در حياط آن ساختمان تازه سازی روی پايه های بلند ساخته شده است که حسينيه شهر است. ساختمان کتابخانه باز سازی شده است و به گفته ساکنان درحياط خانه مجسمه ای از رضا شاه بوده که بعد از انقلاب تخريب شده است.
مه ديگر کاملا پايين آمده است و باران نم نم می بارد.فقط صدای رمه ها و سگهای گله شنيده می شود اين همه سکوت برای شهر نشينان خيلی لذت بخش است با اين که ماه ارديبهشت است اما در تمام خانه ها بخاری های چوبی روشن است بوی خاک و چوب سوخته واين همه سکوت حس غريبی به آدم می دهد بعد از تاريکی هوا ديگر کسی در شهر ديده نمی شود و همان تک وتوک پيرمردها و پيرزنها هم محو می شوند.همچون شبحی در مه به سوی ماشين ها می رويم در آن سکوت گويی خدا را با تمام وجود حس می کنی .خدايی که در همين نزديکی است....
شراره عزيزی