ماندسته

پست الكترونيک

آرشيو

خانه

 

یکشنبه ٢۱ دی ،۱۳۸٢

 

نقد ادبی

بنام خدا

رمان گاو خونی

گاو خونی / نوشته جعفرمدرس صادقی/ نشر نور / چاپ سوم / سال ۷۶

 گاو خونی در رديف بوف کور صادق هدايت وملکوت بهرام صادقی است.از همان جنس رمان است وبه قدرت همان دو رمان. گاو خونی جذاب تر ومدرن تر از بوف کور وملکوت است. نويسنده همه ترفندهاوشگردهای کهنه شده قصه نويسی را به تعمد کنار زده تا به راحت ترين شکل ممکن يک روايت بسازد.گاو خونی آنقدر ساده وراحت نوشته شده است که انگار هيچ تعمدی در نوشتن آن نبوده است.

نثر بسيار ساده گاو خونی در بسياری از لحظات به بيانی کودکانه نزديک می شود. نگاهی بازيگوشانه و در عين حال رازآميز وسردرگم که چيزهای کمی را می بيند و چيزهای بيشتری را نمی بيند.گاو خونی مانند يک کوه يخ جلوه می کند که بيشتر آن پنهان است. قدرت اين رمان از شالوده شکنی در چيدن پازل گونه ای ناشی می شود که تکيه هايی از آن پنهان داشته شده و خواننده و ولع بسيار به دنبال آن تکه ها می گردد.

راوی بوف کور کابوسهايش را برای سايه اش می نويسدوراوی گاو خونی خواب هايش را برای خودش می نويسد تا يادش بماند. می نويسد تا شايد از شر خواب ها يش خلاص شود. راوی گاو خونی هم مانند راوی بوف کور يک عشق اثيری دارد؛ گاو خونی در برزخ خواب وبيداری می گذرد. (چشم ها را بستم ومدتی بسته نگه داشتم و آنقدر بسته نگه داشتم که پلک هايم سنگين شد و داشت خوابم می برد ديدم اگراين خواب باشد وتوی اين خواب خوابم ببرد؛ تازه وقتی از آن خواب دومی بيدار شدم توی همين خواب اولی ام و باز بايد از اين يکی هم بيدار شوم و ديدم نبايد بگذارم خوابم ببرد وچشم هايم را باز کردم.) (ص۸۷)

اين رفت آمد بين خواب وبيداری بارها تکرار می شود وبه تدريج در هم می آميزد تا جايی که نه راوی ونه ما مطمئن نيستيم آن چه اتفاق می افتد در خواب است يا در بيداری.اين درهم آميزی چنان هنرمندانه شکل می گيرد وچنان ظرافت های از آن در می آيد که جهان رمان در عين واقعی بودن به جهانی يکسويه مغشوش و بی ثبات و نامطمئن بدل می شود. اوج اين درهم آميزی هنرمندانه جايی است که پدر راوی او را به لاله زار می برد تا خاطرات جوانی اش را زنده کند و راوی در لاله زار تهران خود را در کنار زاينده رود می بيند و راوی برای اطمينان از بيدار بودنش از پدرش می خواهد به او سيلی بزند(زد توی گوشم فرقی نکرد همان جا بودم با پدرم توی خيابان لاله زار لب آب زاينده رود بالای پله هايی که شايد چهل سال پيش به يک کافه زير زمينی می رفت زدم به آب رفتم زيرآب و آب از سرم گذشت و رفتم پايين و پايين تر پاهام نمی رسيد به زمين و هی می رفتم پايين و به آن پايين پايين که رسيدم فقط صدای آواز زنی توی گوشم بود صدای آواز غريبی از دور دست (ص ۹۴ـ ۹۵ ) اين پايان گاو خونی است.

 لحن جعفر مدرس صادقی در گاو خونی بسيار خود دارانه است نويسنده هيچ کجا نه دچار هيجان می شود ونه هيجان ايجاد می کند هيچ جا تعجب نمی کند و تعجب بر نمی انگيزد و در هيچ شرايطی ناله و گلايه نمی کند اما در عين حال با بيانی ساده حس عميقی ار غم گرفتگی و پوچی را ايجاد می کند.راوی آرزوی مرگ پدرش را دارد پدر می ميرد اما پس از مرگ به تدريج و گام به گام وارد زندگی راوی می شود ابتدا از راه خواب و بعد تر خواب و بيداری در هم می آميزد پدر مرده مثل موجود واقعی و زنده همه جای زندگی راوی حضور دارد.مانند مکليادس در رمان صد سال تنهايی گابريل گارسيا مارکز البته با کمی تفاوت...

اگر مدرس صادقی اين چنين خود دار نبود و اين چنين کار را با خودداری پيش نمی برد ای بسا حضور پدر مرده می توانست کابوس های فاجعه بارتر از کابوس های بوف کور پديد آورد. اما راوی خواب زده گاو خونی همچون مخزن همه اسرار؛ تاريخ همه چيز را به سادگی و سردی می پذيرد و فاصله اش را با همه اشيا و افراد و پديده ها حفظ می کند گويی که می داند که متو قف کردن تا ريخ چه خواست ساده لوحانه ای است.رودخانه دومين محور عمده رمان است و شگفت انگيز اين که پدر و رودخانه در ذهن وخاطره راوی يگانه هستند. همه خاطره راوی از پدرش به نوعی با رودخانه پيوند خورده است و در خواب های راوی او همراه پدر مسير رودخانه را تا باتلاق گاو خونی طی می کند. رودخانه مثل پدر همه جا هست و حتی بيشتر از پدر آزار دهنده است و انگار راوی که می داند نمی تواند از چنگال رودخانه فرار کند اسم مغازه بازسازی شده پدررا می گذارد فروشگاه زاينده رود. رودخانه هم مانند پدرکله شق رهايش نمی کند و پدر هميشه به فکر باتلاق است انگار مقصد و هدفی جز باتلاق ندارد.

(همه زندگی ما توی اين باتلاقه...هست ونيست ما داروندار ما ريخته اين تو...گفتم خوب حالا خود ما هم داريم می ريم اين تو...شما هم همينو می خواهيد؟ پدر گفت:به جهنم که داريم ميريم ) (ص۵۴)

شراره عزيزی

 

 پيام هاي ديگران ()

شراره

شنبه ٢٠ دی ،۱۳۸٢

 

گزارش درباره بم

نيکوکاری تخصص ماست !

گزارشی از عملکرد صدا و سيما در فاجعه بم

 خورشيد بامداد ۵ دی ماه ۸۲ کم کم در نخلستان های بم متولد می شد ساعت پنج و بيست هشت دقيقه و نه ثانيه را نشان می داد که زلزله ای ۵/۶ ريشتری در ظرف ۱۲ ثانيه ۳۰ هزار کشته و۷۰ درصد ويرانی برای بم بر جای گذاشت. سفری از خواب تا خاک.

خيلی زودهمه مردم ايران و جهان خبر دار شدند؛ همه به تکاپو افتادند و کمک رسانی بدون هيچ برنامه ای آغاز شد مردم از دل و جان مايه گذاشتند واز نان گرفته تا خون خود را اهدا کردند؛ سران کشورهای مختلف به ملت ايران تسليت گفتند وکمک های انسان دوستانه به ايران سرازير شد؛ رئيس جمهور از اين زلزله به عنوان يک فاجعه ملی ياد کرد و هئيت دولت سه روز عزای عمومی اعلام کرد...صدا وسيمای جمهوری اسلامی نيز هدف خود را پوشش خبری اين فاجعه قرار داد و برنامه های عادی خود را قطع کرد. همه شبکه ها پرچمی سياه به نشانه همدردی در گوشه تصوير خود قرار دادند و مجريان مختلف با قيافه های غم انگيز و چشمانی نم گرفته بر صفحه تلويزيون ظاهر می شدند و آمار کشته شدگان وزخمی ها را اعلام می کردند و از مردم درخواست کمک می کردند. خوانندگان عزيز کشورمان هم يک شبه برای مردم بم ترانه ساختند و اين ترانه ها در ساعات مختلف در لابه لای برنامه ها بر روی تصاوير ويرانه های بم پخش شد. در همه شبکه های راديويی وتلويزيونی صحبت از دردو غم مردم بم بود و احساسات مردم به  دست يک عده مجری به راحتی به بازی گرفته شد.

در پايگاه های کمک رسانی مردم غلغله بود يک همبستگی غيبی همه يک روح شده بودند.حال نوبت مانور صدا وسيما بود انواع گزارشها از پايگاه های جمع آوری کمک های مردمی و داد سخن دادن از لطف و انسان دوستی مردم ايران و فرصتی برای يک عده که با ژست های تصنعی در برابر دوربين از کمک های ميلياردی صنف خود حرف بزنند و مجری نيز با احسنت گفتن ميکروفن رابه سوی يک بازاری يا نماينده يک صنف ديگر می برد تا وعده چند ميليارد ديگر را بگيرد بدون اين که تضمينی برای اين ادعا ها باشد.

سه روز عزای عمومی به پايان رسيد حالا نوبت کارشناسان و متخصصانی بودکه در برنامه های مختلف ظاهر شوند و از عمق فاجعه بگويند و اين که می شد جلوی اين فاجعه را گرفت واين که در کاليفرنيا ۵/۶ ريشتر زلزله فقط سه نفر کشته داده است و در ايران ۳۰ هزار کشته...و همه جا از خطری که تهران را تهديد می کند سخن گفته شد. تمام برنامه ها يک محور دور می زد زلزله ؛ گويی که تا به حال مشکلی به نام وجود نداشته و زلزله چيز عجيبی است که برای اولين بار در اين کشور رخ داده است.

صحبت از خطرات زلزله و پخش تصاوير دلخراش بم در ۲۴ ساعت شبانه روز مردم را کاملا تخليه روانی کرد همه جا صحبت ترس از زلزله شد روحيه مردم به شدت تضعيف شد و هر کس تقلايی می کرد برای کمک رسانی با اين پس زمينه و فکر که شايد دفعه بعد نوبت ما باشد ...يک هفته از فاجعه گذشت اما تغييری در سياست های صدا وسيما ديده نشد هنوز هم گزارشگران در سطح شهر با دوربين های خود می گشتند و نظر مردم را درباره کمک رسانی به زلزله زدگان می پرسيدند ديگر کم کم علت های فاجعه فرا موش شد وکمک رسانی در کانون توجه قرار گرفت.و ديگر به کسی فرصت فکر کردن به اين موضوع داده نمی شد که چرا در قرن ۲۱ يک زلزله ۵/۶ ريشتری بايد تبديل به يک مصيبت شود. گويی زلزله اتفاق افتاده تا مردم ايران نيکوکاری و حسن نيت خود را به جهانيان نشان دهند و صدا وسيما نيز که در سالهای گذشته در جشنهای نيکوکاری وجشن عاطفه ها و جشن رمضان و...به خوبی در زمينه حماسه نيکو کاری متخصص شده است به سرعت برنامه های خود را به روی آنتن می فرستاد.

به طور کلی بايد گفت که از آغاز فاجعه بم برنامه های صدا وسيما به چهار دسته تقسيم می شدند ۱ـ پخش مستقيم خبر از منطقه بم ۲ـ عزاداری برای کشته شدگان اين حادثه ۳ـجنگ های نيکوکاری ۴ـميزگردهای کارشناسانه.که در هر زمان بسته به موقعيت يکی از اين چهار دسته ساعات بيشتری از وقت برنامه ها را پر می کرد.در روزهای اول بيشتر شاهد پخش اخبار وبرنامه های عزاداری بوديم و برای اين کار از هر حربه ای استفاده شد بی توجه به آنکه مرگ ۳۰ هزار تن در عرض ۱۲ ثانيه آنچنان شوکی به ملت وارد کرده است که نيازی به سينه زنی و نوحه خوانی برای اشک ريختن نيست. وبعد هم به مرور برنامه ميزگردها و جنگ های نيکوکاری وارد صحنه شد.حال پس از گذشت بيش از دو هفته از اين حادثه کم کم همه چيز به دست فراموشی سپرده می شود درست مانند زلزله سال۶۹ رودبار ومنجيل وانگار تمام اين وقايع را در خواب ديده ايم ...برنامه های صدا وسيما هم به حالت عادی خود باز گشته اند و دوباره پخش سريالها و برنامه های بی محتوا خود را از سر گرفته اند تا زلزله ای ديگر و فاجعه ای ديگر وحماسه نيکو کاری ديگر... زيرا نيکوکاری تخصص صدا و سيمای مااست!!

شراره عزيزی

 

 پيام هاي ديگران ()

شراره

شنبه ۱۳ دی ،۱۳۸٢

 

سفر نامه

بنام خدا

سفر نامه

سفری به آلاشت

سفر به شمال ايران را هميشه دوست دارم در هر فصلی طبيعت اين خطه زيبايی خاص خود را دارد و افسون اين زيبايی مردم ايران را از هر سو جذب می کند. اين بار نيز سفر خود را به مقصد آلاشت آغاز می کنيم شهرستانی کوهستانی در استان مازندران که زادگاه رضا شاه پهلوی است.

نزديکترين راه از تهران به آلاشت از طريق جاده فيروزکوه است جاده ای خسته کننده و کاميون رو با آسفالتی نا مناسب ؛ اما به گردنه گدوک که می رسيم مه ای غليظ شکل می گيرد و دمای هوا به شدت کاهش می يابد خنکی هوا خستگی را از تن مسا فران بدر می آورد گويی بر دوش ابرها سواريم ...جاده سرازيری می شود و کم کم جنگلها سرسبز در اطراف جاده خود نمايی می کنند. تونل ورسک را که پشت سر گذاشتيم در سمت راست يکی از شاهکارهای معماری ايران آشکار شد پل ورسککه گويی دو سر کوه را به يکديگر بخيه زده است و مسافران بدون توجه به تابلوی عکسبرداری و فيلم برداری ممنوع از ان عکس بر می داشتند ويا فيلم می گرفتند.پلی که در زمان رضا شاه پهلوی و با طراحی مهندسان آلمانی بر سر راه آهن سراسری ساخته شد.

به راه خود ادامه می دهيم به پليس راه سواد کوه که می رسيم يک جاده فرعی در دست چپ قرار دارد که بر سر در ورودی آن يک ماکت قطار باری که زغال سنگ  حمل می کند قرار دارد و روی تابلو آن نوشته شده است (معدن زغال سنگ البرز مرکزی).

حدود ۲۷ کيلومتر که در اين جاده پيش برويم به آلاشت می رسيم. جاده را در پيش می گيريم کمی که جلوتر می رويم معدن زغال سنگ نمايان می شود. اطراف جاده پر از تپه های سياه زغال سنگ است و کمی بالا تر خانه های سازمانی بسيار قديمی کارگران معدن و پارک آزادگان که در دوره رضا شاه ساخته شده است نمايان می شود . نکته جالب آنکه اگر سنگفرش های پارک را دنبال کنی؛ جنگل را دور می زنی و دوباره به سر جای اول خود باز می گردی و هيچ وقت گم شدنی در کار نيست.

اسفالت بعضی از قسمتهای جاده به طور کامل از بين رفته است و هر چه جلوتر می رويم هوا خنکتر می شود و پوشش گياهی از حالت جنگلی در می آيدو ماشين زوزه کشان سر بالايی را بالا می رود.پيچ خمهای جاده سر گيجه آور است کم کم ابرهای سياه پيدا می شوندو چيزی نمی گذرد که آسمان کيپ تا کيپ می گيرد. به دوراهی کارمزد که می رسيم در يک قهوه خانه کمی استراحت می کنيم و عکس يادگاری می گيريم.

سر پيچ آخر؛روستای آلاشت که حالا جزءشهرستان های استان مازندران شده است لحظه ای خود نمايی می کند و دوباره پشت کوه می رود و چند دقيقه بعد تابلوی (به شهرستان الاشت خوش آمديد) در جلويمان ظاهر می شود. خانه های شهر بدون هيچ نظمی در دامنه کوه پراکنده اند و جاده آسفالته ای که ما را به آلاشت رسانده بود؛ ادامه پيدا می کند و شهر را دور می زند و به بالا ترين نقطه شهر که مسجد نيز در آنجا است ؛ می رسد. شهر کوچک وبسيار آرام است. خانه های قديمی تر شيروانی های چوبی پوسيده ای دارند و جديدترها نيز شيروانی هايی از آلومينيوم.

چند خانه ويلايی هم به سبک مدرن ديده می شود که گويی وصله های ناجوری در بين آن همه يکدستی هستند. راننده ما می گويد اين ويلاها مال کسانی است که سابقا در اينجا زندگی می کردند ويا پدرانشان در اينجا بوده اند اما از اينجا کوچ کرده اند ثروتی بدست آورده اند و فقط چند ماهی از سال را برای هوا خوری به اينجا می آيند.

اکثر کوچه های شهر خاکی هستند و تک وتوک درختهای کاج در اطراف کاشته شده است. پوشش گياهی آنقدر کم است که آدم شک می کند که اين شهر جزو استان مازندران است. به در مسجد که می رسيم کل شهر را می توا نيم يکجا ببنيم .بنای مسجد تقريبا سالم است و محوطه بزرگی دارد پر از درخت.شيروانی های قرمز مسجد اين بنا را از همه ساختمان های شهر متمايز می کند. مسجد سالها پيش به دستور محمد رضا پهلوی در زادگاه پدرش ساخته شد .

باد سردی می وزد و مه رقيقی از کوههای اطراف پايين می آيد شهر خيلی خلوت است وزياد جوان در شهر ديده نمی شود اکثر آنها برای کار به شهر های اطراف می روند .جمعيت شهر به خاطر برودت هوا و کوهستانی بودن آن در تابستان و بقيه فصلها متغير است .معمولا در زمستان ۵۰ تا ۶۰ خانوار بيشتر در آلاشت نمی ماننداما در تابستان هوا بسيار خنک و مطبوع است.شغل اکثر ساکنان منطقه دامداری است آن هم به شکل کاملا سنتی وبا تعداد کمی دام.

تنها مکان تفريحی شهر يک کتابخانه است که زمانی خانه رضا شاه بوده است. ديوار های کتابخانه از يادگاری هايی که روی آن نوشته شده سياه شده است. و در حياط آن ساختمان تازه سازی روی پايه های بلند ساخته شده است که حسينيه شهر است. ساختمان کتابخانه باز سازی شده است و به گفته ساکنان درحياط خانه مجسمه ای از رضا شاه بوده که بعد از انقلاب تخريب شده است.

مه ديگر کاملا پايين آمده است و باران نم نم می بارد.فقط صدای رمه ها و سگهای گله شنيده می شود اين همه سکوت برای شهر نشينان خيلی لذت بخش است با اين که ماه ارديبهشت است اما در تمام خانه ها بخاری های چوبی روشن است بوی خاک و چوب سوخته واين همه سکوت حس غريبی به آدم می دهد بعد از تاريکی هوا ديگر کسی در شهر ديده نمی شود و همان تک وتوک پيرمردها و پيرزنها هم محو می شوند.همچون شبحی در مه به سوی ماشين ها می رويم در آن سکوت گويی خدا را با تمام وجود حس می کنی .خدايی که در همين نزديکی است....

شراره عزيزی

 

 پيام هاي ديگران ()

شراره

جمعه ٢۸ آذر ،۱۳۸٢

 

 

من واکسن نمی زنم شما چطور؟

در پی سياستهای وزارت بهداشت مبنی بر ريشه کنی برخی بيماريهای خطرناک مانند فلج اطفال ؛ سرخک و سرخجه و... هر چند وقت يکبار شاهد انجام واکسيناسيون عمومی و رايگان در سطح کشور هستيم. چندی پيش نيز وزارت بهداشت طی بيانيه ای از ۱۵ اذرتا ۱۰ دی ماه را برای انجام واکسيناسيون عمومی ريشه کنی سرخک و سرخجه برای گروه سنی ۵ تا ۲۵ سال اعلام کرد؛که بنا بر ارزيابی ها بزرگترين و گسترده ترين عمليات ايمن سازی در جهان است.

اين روزها تبليغات و پلاکاردهای بسياری در سطح شهر مشاهده می شود که واجدين شرايط را به انجام واکسيناسيون تشويق می کنند و همه روزه در رسانه های جمعی به انواع برنامه هايی بر می خوريم که بر ضرورت انجام اين واکسيناسيون تا کييد می کنند. اما با وجود تمام اين تبليغات در بين مردم با عکس العملهای متفاوتی روبرو هستيم و بازار شايعات به شکل عجيبی داغ است و جالب انکه اين شايعات اين بار در بين قشر تحصيلکرده نبز دامنه نفوذ بالايی دارد.

حال سئوال اين است که چرا در جامعه ما مردم در قبال هر عمل دولت (چه اعمالی که کارکردهای مثبت آن در خور توجه است و چه اعمالی که بعد منفی دامن گير قشر آسيب پذير می شود) نوعی موضع منفی از خود نشان می دهند؟انجام واکسيناسيون عمومی برای بالا بردن ضريب ايمنی در جامعه به حق کاری مثبت و مفيد است اما بازار شايعات بر عليه اين طرح ملی به قدری گسترش می يابد که وزارت بهداشت به شکل پياپی مجبور به دادن اطلاعيه می شود مبنی بر اينکه مثلا واکسنهای موجود از همان منبعی تهيه شده است که يونيسف اقدام به تهيه واکسن می کند و....

با وجود اينکه دولت در اين زمينه سرمايه گذاری هنگفتی کرده است و اين بار با دادن اطلاعات کافی از طريق رسانه های جمعی توانسته است خلاء ناشی از بی اطلاعی را پر کند اما مردم هنوز هم به اين طرح مضنون و بد بين هستند و به گونه ای با آن برخورد می کنند که گويا در پس پرده چيزهايی است که عامه از آن بی خبرند وبه دولت خود به شکل مجرمی می نگرند که همواره گناهکار است مگر آنکه خلاف آن ثابت شود.که ريشه های اين نگرش را بايد در فهم مردم از دولت ملی جستجو کرد.

 آنتونی گيدنز دولت ملی چنين تعريف می کند:(دولت ملی به يک دستگاه سياسی اطلاق می شود که در محدوده يک قلمرو سرزمينی مشخص حق حاکميت دارد و ....و بسياری از شهروندانش احساس مثبت تعهد نسبت به هويت ملی آن دارند )(گيدنز ؛۱۳۷۳؛ص ۳۲۷)در اين گونه نظامها چون دولت منتخب مردم است مردم با ضريب بالايی به آن اطمينان دارند هر چند که از حقوق خود مبنی بر انتقاد از دولت نيز آگاه هستند. بنابراين در اذاء اعمال دولت مردم نوعی احساس تکليف می کنند و تعهد شهروندان نسبت به تصميمات دولت قوی است .حال اگر به جامعه خود بنگريم با اينکه دولت با رای اکثريت مردم انتخاب شده است اما قولهای تو خالی و تحقق نيافتن وعده های دولت باعث شکل گيری نوعی سو ظن بد بينی در بين مردم شده است به گونه ای که حتی کوچکترين عمل دولت چه مثبت چه منفی از ديد مردم مردود يا آميخته با شک و ترديد است.

شکل گيری يک جامعه مدنی بر روی بنيانهای درست امکان پذير است تا وقتی که مردم يک جامعه به احساس تعهد مثبت نسبت به دولت خود نرسيده با شند نمی توان در آن جامعه قدمهای اساسی به سوی توسعه همه جانبه برداشت و به علت همين نداشتن درک درست و سو ظن شديد رفتارهای مدنی هم در جامعه شکل نمی گيرد و به تمام امور با ديد سياسی نگريسته می شود و مردم به دولت به جای يک حامی به عنوان يک رقيب و در شکل حادتر به عنوان يک دشمن می نگرند.به عبارت ديگر بايد گفت همانطور که دولت ما دچار نوعی توهم تو طئه و دشمن فرضی است ملت ما نيز دچار توهم توطئه است که تبعات آن دامن گير دولت شده است.

گيدنز ؛ آنتونی ؛جامعه شناسی ؛ ترجمه منوچهر صبوری ؛ تهران ؛نشر نی ؛ ۱۳۷۳

شراره عزيزی

 پيام هاي ديگران ()

شراره

جمعه ٢۱ آذر ،۱۳۸٢

 

اصلاح نقد کتاب

سلام خانم جنيفر لوپز(مجموعه داستان)
نوشته چيستا يثربی
نشر ناميرا ۲۲۰۰ نسخه چاپ اول ۳۹۰ صفحه ۱۹۰۰ تومان
جلد کتاب در پشت ويترين توجه هر بينندهای را جلب می کندعکسی از خانم جنيفر لوپز خواننده و هنر پيشه هاليوودی با نام (سلام خانم جنيفر لوپز)در نظر اول فکر می کنی که موضوع کتاب چزی درباره زندگی نامه يا آثاراوست اما خانم لوپز اين بار چيزی جز يک نام آشنا برای روايت يک داستان نيست.
در کنار استقبالی که از انتشار زندگی نامهء شخصيت های سينمايی شده است شايد اين اولين بار است که نام يک خواننده و بازيگر هاليوودی برای يک مجموعه داستان کوتاه انتخاب شده است.در واقع اين کتاب مجموعه ای از ۵۲ داستان (داستانک) تشکيل شده است که چيستا يثربی طی سالها نوشته ودر نشريات مختلف چاپ شده وحالا در اين کتاب جمع کرده است. داستانها در حد طرح وايده است اما هر يک چون بمبی تمام نظام فکری و قالب بندی شده خواننده را زيرورو می کند. داستانهايی درباره زنان وعشق ومرگ وترس داستانهايی درباره تلقی متفاوت زنان مردان از عشق با روايتی متفاوت و خرق عادتهايی پياپی...خانم يثربی در اين مجموعه به شيوه ها و تکنيکهای مختلفی رو می آورد تا طيفهای متنوع مخاطب را به ارتباط با قصه های خود وا دارد. قصه های داستان او يگانه نيستند؛ اما شکل روايت آنها چنان ظريف يا خشن می شود که به نوعی يگانه جلوه می کنند .

يکی از قويترين داستانهای اين  مجموعه داستان نمادين ـ تمثيلی (مردی با پيراهن و شلوار سفيد) است که در منتهای ايجاز واشاره و کنايه نوشته شده است. نگاه زنانه غير فمينيستی يثربی امتياز برجسته اين قصه نمادين است يثربی با حفظ سکوت راوی ودر حاشيه قرار دادن راوی زن ؛ به آثار خانم ناتاليا گينز بورگ نزديک شده است با اين تفاوت که نويسنده فرهيخته ايتاليا يی اين سکوت ؛ حاشيه نشينی و سير به سمت مرگ را در داستانهای واقعی برای ما روايت می کند.
لازم به توضيح است که به علت تعلق خاطر خانم يثربی به سينما که با نقد نويسی و چاپ کتابهای سينمايی همراه است ساختار بسياری از داستانهای اين مجموعه نيزبه سينما نزديک است وحتی در نام گذاری بعضی از داستانهانيز آشکارا از نام دست اندر کاران سينما استفاده شده است مانند(چه کسی از تام کروز مي ترسد؟) (من آنا کارنينا نيستم) (سلام خانم جنيفر لوپز) (ازدواج به شرط پاراجانف) .
داستان اول روايت يک عشق خيالی وغير متعارف است عشق يک موجود غيرواقعی در خيال يک زن به رويای تام کروز ....در (من آنا کارنينا نيستم )نيز با نوعی عشق متفاوت روبرو هستيم داستان از زبان جسد زنی که در گور است روايت می شود ذره ای از همه و هيچ ...در داستان(سلام خانم جنيفر لوپز)هم يک موضوع بعيد محور قصه است زنی هنگام پياده شدن از هوا پيما با جنيفر لوپز اشتباه گرفته می شود و هويت خود را پنهان نگه می دارد و نقش او را بازی می کند ودر پايان تصميم می گيرد که علاقه مندی های لوپز را از بين ببرد .و در فکر قتل نامزد لوپز می افتد .(انها داشتند جنيفر لوپز را پيش رفيقش می بردند... برای من ديگر چيزی فرق نمی کند... بگذار آنها فکر کنند من جنيفر لوپز هستم.من که خودم می دانم از هرجهت به اين زن شبيهم به جز يک چيز...از اين پس من قاتل هر چيزی خواهم بود که جنيفر دوست دارد به محافظم گفتم تو اسلحه داری؟).
روايت داستان (ازدواج به شرط پاراجانف )هم از زبان يک زن است ؛دختری که عاشق پاراجانف (فيلمساز فقيد ارمنی)است و تنها شرط ازدواج خود را عشق به پاراجانف تعيين می کند در حالی که کمتر کسی اين فيلمسازرامی شناسد ...و در آخر با يک دانشجوی اخراجی رشته فلسفه آشنا می شود و پسر با خواندن شعر (سايات نوا)در فيلم (رنگ انار)عشق دختر را به دست می آورد سالها بعد وقتی آنها دارای سه فرزند هستند سينما فيلم (افسانه قلعه سورام )را دوباره اکران می کند ودراين زمان است که او می فهمد بايد تنها به سينما برود چون همسرش هم پاراجانف را دوست ندارد ...
بايد مجموعه داستانهای اين کتاب را در ژانر داستانهای تمثيلی با نگاهی روانشناختی قرارداد امانکته مهم اين است که خرق عادتهای داستانها به گونه ای روايت شده است که خواننده بتواند با آنها همراه شود و ارتباط برقرار کند نويسنده نوشته ای را به جای مقدمهء کتابش اورده که برقراری ارتباط با داستانهای کتاب را آسان می کند .خوانندگان کتاب با توجه به ريتم غير عادی آن در هر داستان بايد منتظر يک اتفاق عجيب يا دست کم غير عادی باشند که هسته اصلی داستان از شکل بگيرد .
طيف موضو عات اين مجموعه به گونه ای طراحی شده است که تلنگری به نيازهای روانی بشر امروز(بخصوص زنان) بزند عشق های رو يايی به بتهای سينمايی وفرافکنی ها و اينهمانيهايی که در دنيای ستاره پرور امروز از مسير خود خارج شده است ...وجه تشابه اکثراين داستانها روايت از زبان اول شخص مفرد است که معمولا در داستان کوتاه رواج دارد بيشتر داستانهای اين مجموعه موقعيت سرشار از ندامت ؛تمايل به رها شدگی ؛اعتراض وبالاخره دل سپردگی ودلتنگی و انده زنان است .يثربی با نثری ساده با ايجاز در فضا سازی متن را برای خواننده آسان گيرا کرده است.اين کتاب بيشتر مورد توجه آن دسته از خوانندگانی قرار گرفته است که مايلند داستانهايی متفاوت و کوتاه بخوانند واز ميان۵۲داستان دست به انتخاب بزنند اکثر شخصيتهای اصلی را زنان تشکيل می دهند زنانی که با يک اتفاق عجيب با آنها آشنا و همراه می شويم...
ذهن پويای نويسنده توانسته است از شهرت و محبوبيت شخصيتهای سينمايی استفاده کند و با بردن آنها در قالب يک رويا ويا يک اتفاق با ذهن خواننده بازی کند واز سوی ديگر خواننده نيز مي تواند شخصيتها را در ذهن خود تداعی کند چون با آنها در واقعيت آشناست و حال تمام اتفاقات داستان را می تواند مانند يک فيلم مجسم کند واين موضوع باز هم به علاقه چيستا يثربی به سينما باز می گردد چون ايشان قبل از اين که نويسنده خوبی باشد يک منتقد فيلم خوب است و همه مسائل را از اين بعد می نگرد.
در آخر بايد گفت نگاه چيستا يثربی نگاهی متفاوت است وبهتر است استعدادش را در موضوعات ديگر هم امتحان کند. در آينده بايد منتظر آثار بهتری از ايشان بود.

*نجوان ؛اميد؛آوای غريب؛ماهنامه فيلم؛ ۳۰۸؛سال ۲۱؛ص۱۰۶

*بی نياز؛ فتح الله؛ به هر حال کفن هردوطرف (زن و مرد) سفيد است؛روزنامه ايران ؛ شماره۲۶۵۹؛سال ۹؛ ص ۱۳

*شرکا؛آنتونيا؛لوپز کروز مالدينی ...چيستا يثربی؛ماهنامه فيلم؛۳۰۶؛سال ۲۱؛ص۱۱۳

شراره عزيزی

 پيام هاي ديگران ()

شراره

شنبه ۱٥ آذر ،۱۳۸٢

 

نقد کتاب

سلام خانم جنيفر لوپز(مجموعه داستان)
نوشته چيستا يثربی
نشر ناميرا ۲۲۰۰ نسخه چاپ اول ۳۹۰ صفحه ۱۹۰۰ تومان
جلد کتاب در پشت ويترين توجه هر بينندهای را جلب می کندعکسی از خانم جنيفر لوپز خواننده و هنر پيشه هاليوودی با نام (سلام خانم جنيفر لوپز)در نظر اول فکر می کنی که موضوع کتاب چزی درباره زندگی نامه يا آثاراوست اما خانم لوپز اين بار چيزی جز يک نام آشنا برای روايت يک داستان نيست.
در کنار استقبالی که از انتشار زندگی نامهء شخصيت های سينمايی شده است شايد اين اولين بار است که نام يک خواننده و بازيگر هاليوودی برای يک مجموعه داستان کوتاه انتخاب شده است.در واقع اين کتاب مجموعه ای از ۵۲ داستان (داستانک) تشکيل شده است که چيستا يثربی طیسالها نوشته ودر نشريات مختلف چاپ شده وحالا در اين کتاب جمع کرده است. داستانها در حد طرح وايده است اما هر يک چون بمبی تمام نظام فکری و قالب بندی شده خواننده را زيرورو می کند. داستانهايی درباره زنان وعشق ومرگ وترس داستانهايی درباره تلقی متفاوت زنان مردان از عشق با روايتی متفاوت و خرق عادتهايی پياپی...
لازم به توضيح است که به علت تعلق خاطر خانم يثربی به سينما که با نقد نويسی و چاپ کتابهای سينمايی همراه است ساختار بسياری از داستانهای اين مجموعه نيزبه سينما نزديک است وحتی در نام گذاری بعضی از داستانهانيز آشکارا از نام دست اندر کاران سينما استفاده شده است مانند(چه کسی از تام کروز مي ترسد؟) (من آنا کارنينا نيستم) (سلام خانم جنيفر لوپز) (ازدواج به شرط پاراجانف) .
داستان اول روايت يک عشق خيالی وغير متعارف است عشق يک موجود غيرواقعی در خيال يک زن به رويای تام کروز ....در (من آنا کارنينا نيستم )نيز با نوعی عشق متفاوت روبرو هستيم داستان از زبان جسد زنی که در گور است روايت می شود ذره ای از همه و هيچ ...در داستان(سلام خانم جنيفر لوپز)هم يک موضوع بعيد محور قصه است زنی هنگام پياده شدن از
هوا پيما با جنيفر لوپز اشتباه گرفته می شود و هويت خود را پنهان نگه می دارد و نقش او را بازی می کند ودر پايان تصميم می گيرد که علاقه مندی های لوپز را از بين ببرد .و در فکر قتل نامزد لوپز می افتد .(انها داشتند جنيفر لوپز را پيش رفيقش می بردند... برای من ديگر چيزی فرق نمی کند... بگذار آنها فکر کنند من جنيفر لوپز هستم.من که خودم می دانم از هرجهت به اين زن شبيهم به جز يک چيز...از اين پس من قاتل هر چيزی خواهم بود که جنيفر دوست دارد
به محافظم گفتم تو اسلحه داری؟).
روايت داستان (ازدواج به شرط پاراجانف )هم از زبان يک زن است دختری که عاشق پاراجانف (فيلمساز فقيد ارمنی)است و تنها شرط ازدواج خود را عشق به پاراجانف تعيین می کند در حالی که کمتر کسی اين فيلمسازرامی شناسد ...و در آخر با يک دانشجوی اخراجی رشته فلسفه آشنا می شود و پسر با خواندن شعر (سايات نوا)در فيلم (رنگ انار)عشق دختر را به دست می آورد سالها بعد وقتی آنها دارای سه فرزند هستند سينما فيلم (افسانه قلعه سورام )را دوباره اکران می کند ودراين زمان است که او می فهمد بايد تنها به سينما برود چون همسرش هم پاراجانف را دوست ندارد ...
بايد مجموعه داستانهای اين کتاب را در ژانر داستانهای تخيلی با نگاهی روانشناختی قرارداد امانکته مهم اين است که خرق عادتهای داستانها به گونه ای روايت شده است که خواننده بتواند با آنها همراه شود و ارتباط برقرار کند نويسنده نوشتهای را به جای مقدمهء کتابش اورده که برقراری ارتباط با داستانهای کتاب را آسان می کند .خوانندگان کتاب با توجه به ريتم غير عادی آن در هر داستان بايد منتظر يک اتفاق عجيب يا دست کم غير عادی باشند که هسته اصلی داستان از شکل بگيرد .
طيف موضو عات اين مجموعه به گونه ای طراحی شده است که تلنگری به نيازهای روانی بشر امروز(بخصوص زنان) بزند عشق های رو يايی به بتهای سينمايی وفرافکنی ها و اينهمانيهايی
که در دنيای ستاره پرور امروز از مسير خود خارج شده است ...وجه تشابه اکثراين داستانها روايت از زبان اول شخص مفرد است که معمولا در داستان کوتاه رواج دارد .این کتاب بيشتر مورد توجه آن دسته از خوانندگانی قرار گرفته است که مايلند داستانهايی متفاوت و کوتاه بخوانند واز ميان۵۲داستان دست به انتخاب بزنند اکثر شخصیتهای اصلی را زنان تشکيل می دهند زنانی که با يک اتفاق عجيب با آنها آشنا و همراه می شويم...
ذهن پويای نويسنده توانسته است از شهرت و محبوبيت شخصيتهای سينمايی استفاده کند و با بردن آنها در قالب يک رويا ويا يک اتفاق با ذهن خواننده بازی کند واز سوی ديگر خواننده نيز مي تواند شخصيتها را در ذهن خود تداعی کند چون با آنها در واقعيت آشناست و حال تمام اتفاقات داستان را می تواند مانند يک فيلم مجسم کند واين موضوع باز هم به علاقه چيستا يثربی به سينما باز می گردد چون ايشان قبل از اين که نويسنده خوبی باشد يک منتقد فيلم خوب است و همه مسائل را از اين بعد می نگرد.
در آخر بايد گفت نگاه چيستا يثربی نگاهی متفاوت است و در آينده بايد منتظر آثار بهتری از ايشان بود.



 پيام هاي ديگران ()

شراره

یکشنبه ٢ آذر ،۱۳۸٢

 

سلام

سلام من اومدم ولی حالا ... wish you were here

اين جا امدم برای اين كه از روياهام حرف بزنم همين ...

 پيام هاي ديگران ()

شراره

شراره


لینک ها

 

نویسندگان

شراره

آرشیو من

دی ۸٢
آذر ۸٢

امکانات

  RSS 2.0